امروز: چهارشنبه 01 آذر 1396 برابر با 22 نوامبر 2017

اخبار مهم روز
هیاهو برای خروج از باتلاق یمن - دوشنبه, 22 آبان 1396 05:04
پرونده؛ رسالت فراموش شده احزاب - یکشنبه, 07 آبان 1396 07:06
بحري که در کوزه ما نمي گنجد! - سه شنبه, 28 شهریور 1396 06:09
حصر؛ بازی باخت، باخت - پنج شنبه, 16 شهریور 1396 06:01

داستان خواب "والي بلديه"...

  • سه شنبه, 24 مرداد 1396
  • نوشته شده توسط 
احتساب - امید زمان- شبی "والي بلديه" خوابی عجیب دید و نیمه شب هراسان از خواب پرید. تا صبح هرچه کرد به خواب نرفت و در طلوع آفتاب، کلافه و آشفته وزرا،امرا و معبران خواب قصر را فراخواند تا گره از خوابش بگشایند.

والي در خواب دیده بود که در میانه یک دشت سرسبز و رنگارنگ، در معرض حمله گرگان و درندگانقرار گرفته و هرچه فریاد می زند هیچ کس به یاریش نمی شتابد و تنها چند شیر بسته در زنجیر قصد کمک به وی را دارند و از این میان به زحمت توانسته بود تنها یکی از این شیران را آزاد کند.

والي شرح ماوقع بازگفت و از معبران خواب دربار خواست تا آن را تعبیر نمایند. در این میان، اهل دربار پس از مشورت با یکدیگر به این نتیجه رسیدند که تعبیر این خواب کاری بس دشوار و سرنوشت ساز خواهد بود و چه بسا واقعه ای بس عظیم در پشت آن نهفته باشد.

از جناب والي مهلتی گرفتند تا بزرگترین و خردمندترین حکیم و معبر شهر را نزد وی بیاورند.

وقتی نزد حکیم بزرگ رفتند، وی که از صدای سم اسبان و صدای خدم و حشم وزیر اعظم مطمئن شده بود که واقعه بسیار مهمی رخ داده  است،با روی باز به استقبال ایشان رفت.

وزیر اعظم شرح ماجرا باز گفت و از او درخواست کرد تا به خدمت والي برسد. اما حکیم بزرگ که از بی مهری های گذشته والي رنجور بود، تمایلی به اجابت درخواست والي نشان نداد چرا که درگذشته پیش بینی ها و پیش گویی هاییکرده بود که در نظر والي و اطرافیانش مقبول نیفتاده و به همین جهت مورد غضب قرار گرفته بود.

هرچه وزیر اعظم اصرار کرد، حکیم نپذیرفت و از آنجا که کلید حل این معما به دست وی بود، وزیر بدون اعمال زور دست خالی باز گشت.

والي که از این موضوع بسیار عصبانی و از طرفی راه چاره ای نداشت، ناگزیر خود لباس خروج بر تن کرد و بدون هیاهو به همراه تنی چند از محافظان به دیدار حکیم رفت.

حکیم که می دانست والي شخصا بازخواهد گشت، اسباب مختصری که داشت را برای پذیرایی مهیا کرد و با ورود والي بدون اینکه از جریان خواب او سخنی به میان آورد، از وی  استقبال نمود.

والي که علت آزردگی حکیم را می دانست، از او به خاطر بی مهری های گذشته دلجویی کرد و قول داد که اگر به او کمک کند، پاسخ مناسبی به او خواهد داد و او را از دنیا بی نیاز خواهد کرد.

حکیم که دیگر قول و قرار های والي برایش بی معنا بود، وی را به آرامش دعوت کرد و به رسم پاسخ به نیازمندان از او خواست تا هر آنچه در عالم رویا دیده است را کلمه به کلمه بیان کند.

همه از اتاق بیرون بودند و فقط والي مانده بود و حکیم و یک نوشیدنی نیمه کاره که در دستان والي می لرزید. وقتی والي خواب خود را تمام و کمال تعریف کرد، عرق سردی پیشانی اش را گرفت و صدایش لرزان لرزان رو به سکوت رفت.

برای مدتی سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. پس از آن حکیم سری تکان داد و شروع به تعبیر خواب والي نمود و گفت:

ای والي! در آینده ای بسیار نزدیک حکومت تو دگرگون خواهد شد و تو از تخت شاهی به زیر خواهی رفت پس به آنچه می گویم خوب توجه کن.

آن گرگ های بزرگی که جامه و بدن تو را می دریدند، همان کسانی بودند که وقتی به حکومت رسیدی، عجولانه ایشان را کنار خویش در دربار نشاندی و به ایشان مناصب بلند مرتبه و اختیار دادی که هرچه می خواهند بکنند و چه دانی که چه ظلم هایی در این راه به دیگران روا شده است!

آن گرگ هایی که از دور نظاره گر این موضوع بودند، کسانی بودند که حکومت قبل از تو را سرنگون کردند و تو را بر تخت نشاندند و اکنون در فکر آن اند که چگونه بعد از تو با والي جدید وارد دوستی و رفاقت شوند، پس اصلا برایشان مهم نیست که چه به روز تو آید.

آن بچه گرگ های خونخواری که به تو حمله ور بودند، کسانی بودند که به واسطه نزدیکی و آشنایی به دو دسته اول در مناصب دیگر مشغول شده بودند و چون هنوز طفل اند، خوی جاه طلبی زیادی برای بزرگ شدن در وجود خود دارند و هر جا قدرت وجود داشته باشد همانند بوی خون که گرگ را مست می کند، ایشان نیز مست دستیابی به قدرت خواهند شد.

آن شیرانی که در زنجیر بودند،همان کسانی بودند که همیشه قصد کمک به تو را داشتند اما اطرافیانت ایشان را از تو دور و در زنجیر کردند و اکنون قدرتی در حکومت تو ندارند تا بتوانند از تو دفاع کنند.

آن شیری که آزاد کردی نیز من هستم که ناگزیر از میان آن همه ترس و هراس مجبور به حضور نزد من شدی.

والي در حالیکه بهت بر چهره اش نشسته بود ادامه داد: ای حکیم، در این میدان همه گرگ بودند و شیر، پس نقش آن گربه های رنگارنگ چه بود، که مدام بر اطرافم می چرخیدند؟!

حکیم پاسخ داد: آن گربه ها افراد مفلوک و بی نوایی بودند که در گیر و دار عزل و نصب های تو و دستگاهیانت به نان و نوایی رسیده و از گرسنگی و بی خانمانی به سرپناه و رنگ و لعابی دست یافته اند و چرخیدن آنها هم نشان از این داشت که منتظر بودند ببینند در این جدال کدام طرف پیروز می شود، تا به جمع فاتحان بپیوندند و بر مغلوب بتازند. اینان کسانی هستند که پس از سرنگونی تو کاسه لیس والي جدید خواهند شد و از بدی های تو برای دیگران خواهند گفت.

والي از شنیدن این سخنان لرزه ای بر اندامش افتاد و سر خویش در میان دو دست گرفت و آرام گفت: من از بسیاری از ظلم ها و بی عدالتی هایی که در اطرافم شده بی اطلاع ام. من می خواستم والي خوبی برای مردمم باشم. می خواستم همه با هم خوب باشند!

حکیم گفت: می دانم، اما تمامی این اتفاقات به پای تو نوشته شده است، زیرا که تو اینانسان های قدرت طلب و جاه طلبی را بر مسند نشاندی. اگر از انسان ها خردمند، متعهد و توانا استفاده کرده بودی شاید اکنون حکومتت به خطر نمی افتاد و  در صورت بروز خطر کسانی بودند که سپر بلای تو شوند.

والي گفت: اکنون چه کنم، راه گریزی برای من بیاب؟

حکیم پاسخ داد: به زودی حکومت تو سرنگون خواهد شد و در همین هنگام که گرم سخن با منی، گروهی دگر در حال مهیا کردن تدارکات برای ورود به قصر تو برای تعیین والي بعدی اند.

تنها کاری که می توانی انجام دهی خروج از قصر است و اینکه جانت را نجات دهی و به گوشه ای بگریزی و امیدوار باشی که در آینده اوضاع به نفع تو تغییر کند، چرا که دیگر خیلی دیر شده است... .

منتشر شده در اجتماعی
کد خبر: 1341

آخرین اخبار

:

به روايت تصوير

حالت های رنگی